Jeudi 23 octobre 2008
4
23
/10
/Oct
/2008
13:59
کاش میشد همیشه به خط نستعلیق نوشت من که عاشق خوشنویسی و خطاطی هستم با دستم که نمیتونم حتی یک خط معمولی بنویسم
چه برسه به اینکه خوشنویسی کنم اونم به خاطر مشکلی است که سالهاست در دست راستم دارم که بهش میگویند مشکل دست نویسندگان به این صورت که وقتی با خودکار و یا مداد چیزی میخوام بنویسم دستم میلرزه و هیچ
تمرکزی نسبت به دستم ندارم و یا اینکه مدادم بلوکه میشه روی کاغذ و در نتیجه خودکار و مداده که میشکنم هر چه دکتر رفتم تاثیری نداشت حتی طب سوزنی و کنیزو تراپی هم رفتم فقط پول هدر کردم جدیدا یکی از
دوستان نزدیک و بسیار صمیمی ژان به من گفته که با جراحی دستت خوب میشه ولی این دکتر جراح خودش بلژیک زیاد نمیمونه تا من بتونم برم پیشش بیشتر وقتشو صرف کارهای خیریه و درمان در کشورهای
افریقایی میکنه از وقتی اینو بهم گفته خیلی خوشحالم گرچه تن دادن به جراحی برام سخته ولی وقتی فکرشو میکنم که میتونم مثل دیگران راحت و بدون لرزش بنویسم خیلی هیجانی و خوشحال میشم فعلا این دوست و جراح
عزیز اینجا نیست منتظریم ببینیم کی میاد بلژیک تا من برم پیشش
دو روز پیش یک خبر خیلی بد شنیدم از ایران که دایی خیلی مهربانم در خواب سکته میکنه ... شنیدن این خبر برای من بسیار سخت بود چون این 3 خواهر و برادر یعنی مادر من به اضافه سه برادرش در فاصله
3 سال به رحمت خدا پیوستند به این ترتیب این خانواده همه مرحوم شدند من این دائیمو دوست داشتم چون مردی بود پر انرژی وخوش اخلاص پر اطلاعات و سالم و دنیا دیده نمیشد از چیزی ازش سوال کنی و
او اطلاعات نداشته باشه صدای گرمی داشت و پر از انرژی مثبت بود رابطه اش با بچه ها عالی بود عاشق بچه ها بود و عجیب خوصله داشت در ضمن دوست صمیمی پدرم نیز بود پدر من از زمان جوانیش همیشه با دائیم
مسافرت میرفت و با هم جور بودند خصوصا از وقتی که مامان به رحمت خدا پیوست دایی بیشتر با پدرم رفت و آمد میکرد و یک دوست خیلی خوب و جدا نشدنی بودند به هر حال دلم برای پدرم خیلی میسوزه که چطور میتونه
تحمل کنه دورو بریاش یکی یکی بار سفر میبندند و میرند از دیروز هر چه میخوام به پدرم زنگ بزنم نمیتونم یعنی جرات نداشتم چی بگم از کجا شروع کنم به هر حال امروز صبح بهش زنگ زدم چند ثانیه ایی بیشتر با
من حرف نزد فهمیدم که نمیتونه حرف بزنه و براش خیلی سخت بود منم خودمو خیلی کنترل کردم به هر حال روزهای سختیه برای خانواده
و بخصوص برای پدرم
Par MARIE
5
Dimanche 5 octobre 2008
7
05
/10
/Oct
/2008
17:16
یک مدت زیادی بود که وقتی خودمو توی آئینه نگاه می کردم دوست داشتم یک تغییری توی موهام بدم کوتاه کنم؟؟؟ نه غیر از رنگ که فعلا مخالف رنگ کردن موهام هستم خلاصه به
حدی خسته کننده بود برام که دل رو زدم به دریا و وقت ارایشگاه گرفتم و وقتی به خانم آرایشگر توضیح می دادم که خیلی کوتاه نکنه این جوری کنه و و و که گرم صحبت و خنده شدیم غافل از اینکه یک آن دیدم موهام
کوتاه کوتاه شده وپیش خودم گفتم خوب حالا اینجا اینطوره برم خونه بعد از چند بار شستن مو حتما تغییر میکنم خلاثه سه روزی است موهام تقریبا کوتاهه و من پشیمان پشیمان چه میشه کرد اینقدر
گرم حرف بودیم که یادم رفت بهش بگم جلوی موهامو خیلی کوتاه نکنه من اصلا دوست ندارم دلم میخواست گریه کنم ولی کاریش نمیشه کرد باید صبر کنم تا موهام بلند بشند خلاصه هر چی ژل و کرم مو دم
دستم هست دارم استفاده میکنم تا مدلی بشه که خودم دوست داشته باشم
Par MARIE
6
Vendredi 3 octobre 2008
5
03
/10
/Oct
/2008
11:57
این هدیه اول صبحی گربه من بود عکس تازه تازه است ولی من توی خونه راهش ندادم برای همین رفت شکارشو انداخت توی باغ و خودش تنها برگشت خونه
Par MARIE
1
Mardi 30 septembre 2008
2
30
/09
/Sep
/2008
14:48
Par MARIE
0
Samedi 27 septembre 2008
6
27
/09
/Sep
/2008
19:15
چند روزی مهمان داشتم دوستان خوبمون از جنوب گرم فرانسه مهمان کشور سرد ما بودند سابین که تقریبا همسن خودم هست خانم بسیار خوب و مهربانی است به همراه آقای
مهربانی که با هم زندگی میکنند به من گفتند ما تا حالا موزیک ایرانی نشنیدیم اگر امکانش هست امشب بعد از شام برای ما چند موزیک ایرانی بگذار که ما گوش کنیم و وو من توی فکر بودم که چه جور موزیکی از چه
خواننده و گروه و سبکی براشون بگذارم تا گوش کنند و تا خوششون بیاد بهشون گفتم چند سری موزیک داریم این جدیدی ها رو من اصلا نمیشناسم و گوش نمیکنم یک چور موزیک سنتی دارم موزیک جنوبی داریم شمالی داریم
و کردی داریم و مدرن داریم پاپ و اصیل و روحوضی و ووو خلاصه کلی تعریف و بحث روی این موزیکها ولی خدائیش مونده بودم چی بگذارم تا گوش کنند از طرفی ژان هم مدام میگفت از اون موزیکهایی بگذار که توی
البومهای خودت داری خوب باشه و از این حرفها گرچه من وقتی بخوام موزیک گوش کنم مخصوصا موزیک ایرانی وقتی خودم تنها هستم گوش میکنم وقتی این و اون میان من موزیک خودمو خاموش میکنم چون معتقدم هر
کسی از یک سری موزیک خاص خودش لذت میبره شاید اروپائی ها و یا به هر حال فامیل و دوستان غیر ایرانی من از موزیک من لذتی نبرند چون موزیکهای یا موسیقی ایرانی هر کدوم حال و هوای خاص خودشو
داره بیشتر برای من جنبه نوستالوژیک داره گوش میکنم چون خیلی خاطره دارم باهاشون برای اینکه برم تو دنیای خاطراتم به اون گذشته ها وخلاصه ژان که فقط خانم گوگوش رو میشناخت گفت یک گوگوش بگذار
براشون خلاصه کلی اول از گوگوش گفتم و یک آهنگ قدیمی اهنگ پل رو براشون گذاشتم اینا کمی گوش کردند هی میگفتند چی میگه و اینم باز براشون گفتم از داریوش گفتم و آهنگ ای عشق داریوش رو براشون گذاشتم که
خوششون آمد خوب یک موزیک سنتی همین که پائین همین صفحه است از استاد شجریان با ترجمه و علت و انگیزه شعر براشون گذاشتم ولی باز اینجا ژان که میگه این خوب نیست غمگینه یکی دیگه بگذار من هم کمی
عصبی شده بودم گفتم معلومه که شما برای اولین بار خوشتون نمیاد ولی منظور سبک موزیک هست و تفاوتش و و و خلاصه سرتونو درد نیارم کمی کلافه شده بودم نمیدونستم چی بگذارم و بدتر از اون هی
باید توضیح میدادم از علت و انگیزه شعر و آهنگ خلاصه شب سختی بود واقعا که سخته
انتخاب شعر و خواننده و آهنگی که بخواد سریع تاثیر بگذاره لینک آهنگ داریوش رو براتون میگذارم
ای عشق
Par MARIE
2
Mercredi 17 septembre 2008
3
17
/09
/Sep
/2008
14:54
دوشنبه این هفته اولین روز دانشگاه نیکلا بود و خانه خیلی خالی بود دانشگاهی که نیکو درس میخونه نزدیک خانه نیست بنا بر این برای او و پل هنری آپارتمان گرفتیم و هر
دو زندگی جدیدشون رو بدون خانواده شروع کردند برای من خیلی سخته چون همیشه عادت داشتم غیر از خودمون منظورم من و ژان بچه ها هم خونه باشند و یا زمانی که کوچک بودم با خواهر و برادرهای کوچک و
بزرگتر از خودم حسابی سرگرم بودیم من خونه پر رفت و آمد رو دوست دارم از تنهایی بدم میاد و از این همه سکوت ....ولی باید عادت کنم امروز صبح توی اشپز خونه مشغول جدا کردن انواع ادویه جاتی بودم که مسلما
از هر کدومشون دو یا سه تا دارم و برای نیکو وپل گذاشتم کنار تا این هفته که میان خونه همراه خودشون ببرند و همینطور نیکو و پل چون لوبیا پلو با ته دیگ سیب زمینی خیلی دوست دارند مواد لوبیا رو خودم با
لوبیا هایی که تو باغچه کاشتم آماده کردم تا برای درست کردن لوبیا پلو بچه ها زیاد کاری نداشته باشند الان هم دیدم که چه بادمجونهای خوشگلی در آمدند و کلی ذوق کردم ولی حیف که کمی دیره یعنی هوا داره رو
به سردی میره و بادمجانها تازه یکی یکی دارند رشد میکنند عکس گرفتم تو پست بعدی حتما میگذارمشون اینجا یک چیز جالب اینکه فردا هم مجلس ختم دعوتیم این خانم که عمرش از 90 سال هم میگذره یک ماه پیش فوت
کرده بود نمیدانم چرا اینقدر صبر کردند بعد مراسم بگیرند مثل اینکه میخواستند مرحومه بیچاره از مرگش شوکه نشه و کمی دیر دفنش کنند تا به مرگ عادت کنه هه البته مزاح بود فردا میفهمم قضیه از چه قراره خوب
گربه من منو صدا میزنه که پنجره رو براش باز کنم دیگه نمیتونم بنویسم
Par MARIE
5
Lundi 15 septembre 2008
1
15
/09
/Sep
/2008
11:58
توی این دو ماه اخیر ما به چند تا جشن تولد بزرگ و خوب و یک جشن عروسی بسیار بزرگ و خوب و چندین مهمانی حالا یا در منزل خودمون یا در منزل دوستان و یا در رستوران
دعوت بودیم و به خاطر این ارتباطات من با آدمهای زیادتری با ملیتهای مختلف آشنا شدم و کلی حرف زدیم و وقتی این دوستان عزیز متوجه شدند که من ایرانی هستم شروع کردند به پرسیدن سوالهای
جورو واجور از نحوه زندگی ما ایرانیها و از حجاب گذاشتن زنها در ایران و چکونگی زندگی روزمره ما ایرانیها و و غیره چیزی که بیشتر و بیشتر از من سوال میکردند مخصوصا در مهمانی که دیروز جایی
دعوت بودیم یک خانم کانادایی میپرسید که ما چطور زندگی میکنیم و طبق معمول از حجاب و چادر پرسید تا رسید به انرژی اتمی و بمب اتمی و این حرفها من بیچاره انگار نماینده ملت و دولت ایران بودم
میبایست خیلی سنجیده و درست به سوالهای این خانم که مسلما همه مهمانها گوشهاشونو تیز کرده بودند و منتظر جوابهای من بودند جواب میدادم خلاصه در مورد انرژی هسته ایی ژان به کمک من آمد خلاصه موضوع
بحث جدی تر شد و کشید به کمی جرو بحث به زبان خودمان من بیچاره که این وسط گیر افتاده بودم و از طرفی دوست داشتم این خانم تصویرخوب و شفافی از ایران در ذهنش داشته باشه و حس ناسیو نالیستی من
انچنان گل کرده بود که گفتم با خواندن یک کتاب که تصویر نادرستی از ایران به شما میده و یا یک فیلم نباید اینطور سریع قضاوت کنید که تمام ایران این قوانین حکمفرماست و غیره اون خانم میگفت برای اینکه ما
نمیشناسیم ایرانیها رو همه اینو میگویند که شما ها اینطورید و اونطورید و غیره واقعا بعد از تمام شدن مهمانی خیلی عصبی و ناراحت و غمگین بودم که چرا اروپائیها و در کل میدونم بیشتر مردم اینور یا
امیریکائی ها فرقی نمیکنه ایرانیها و ایران رو نمیشناسند و چرا تبلیغات اینقدر بر ضد ایرانیها هست و اصلا رسانه های تبلیغاتی متاسفانه بعضی از مسائل وویداد ها رو زیادی وارونه به مردم نشان میدند
منظور من سیاست نیست اون جای خودش رو داره زندگی مردم عامی رو میگم ما خیلی چیزای عالی داریم فرهنگ غنی داریم و و و کهمی توانیم در قالب فیلم و کتاب بخش واقعی زندگی ایرانیها که پنهان مانده را به
مردم اروپا و خارج از ایران نشان بدیم
دلم برای مظلومیتمان سوخت
Par MARIE
2
Jeudi 4 septembre 2008
4
04
/09
/Sep
/2008
18:19
روز اول مدرسه برای من هر چه که بود گذشت ولی یک چیزی که فوق العاده بود اینکه اون موقع ها با مادرم رفتم مدرسه و با او از مدرسه برگشتم و روزهای بعد و بعد هم
همینطور
پسر برادرم امسال به کلاس اول دبستان میرود ولی بدون مادرش و این خیلی برای ما دردناک است درست زمانی که او احتیاج به آغوش پر مهر و حمایتهای مادر دارد مادر نیست
میگوید مادرم پیش خداست ولی روحش همیشه با من است و ناظر بر اعمال من است مرگ برای او مفهومی ندارد خیلی سخت است بیشتر از آنچه تصورش رو میکنم سخت است مادری که یکی از آرزوهایش دیدن مدرسه رفتن
پسرش میباشد
خیلی دلم گرفته است
Par MARIE
5
Derniers Commentaires