Samedi 16 janvier 2010
6
16
/01
/Jan
/2010
14:42
من اینجاقصد ندارم از پیشرفت علم پزشکی خصوصا جراحی زیبائی صحبت کنم چرا؟ چون یک مبحث بسیار گسترده و جامعی است که کم و بیش همه از آن آگاهی داریم این رشد علمی توانسته جان خیلی از آدمها رو نجات بده
البته از نظر روحی و روانشناسی همینطور هست و صحبت و بحث عمده جراحی زیبائی مشکلات روانشناختی آن است باز صحبت به درازا میکشد و باز من اینجا نمیخوام این مسئله رو تفسیر کنم خلاصه کلام
جراحی زیبائی کمک بزرگی به آن دسته از آدمائی میکنه که از عیبی در بدن و یا چهره خودشون رنج میبرند و این رنج یا همراه با درد فیزیکی و جسمانی است و یا همراه درد روحی و روانی است در هر صورت از این دو
حال خارج نیست
من از زمانی که اینجا زندگی میکنم خانم ها و یا اقایانی رو دیدم که با وجود عیب و نقص در چهره شان اصلا در صدد تلاش برای ترمیم و یا جراحی اون عیبشان بر نیامدند که حتی با اعتماد به نفس
بسیار زیادی هم زندگی میکنند همیشه دیدن این آدما برای من جای سوال داشت اینو بگم که من شخصا زیاد اهل جراحی زیبائی نیستم البته تا آنجایی که مشکلی برای من اییجاد نکنه نه از نظر فیزیکی و نه از نظر
روحی بنا بر این ترجیح میدم که چهره طبیعی خودم رو داشته باشم البته اهل زیبائی و رسیدگی به خود هستم ولی اینکه برم سمت جراحی نه اصلا خوشبختانه کار به آنجا نکشیده ... چیزی که اینجا زیاد دیدم اینه که
اکثر آدما ترجیح میدهند اون چهره طبیعی خودشون رو داشته باشند و سمت جراحی نرند در واقع جامعه یا فرهنگ در اینجا اینطور القا کرده در بین مردم که ، چهره ساده و طبیعی خیلی
زیباتر از چهره جراحی شده و دستکاری شده میباشد این درست ولی من بحثی که با نیکلا داشتم این بود که وقتی تو رنج میبری از یک نقصی باید در پی ترمیم آن نقصت بر بیائی حالا یا بوسیله جراحی و یا هر طور که
عاقلانه است در این صورت نه تنها رنج تو تمام میشه بلکه از نظر روحی و روانی اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکنی و این از همه مهمتر است ولی نیکلا اصلا با من موافق نبود و معتقد هست هر چند توی چهره
کسی نقصی باشه من اونو ترجیح میدم تا اینکه بوسیله جراحی اون نقص برطرف بشه ... با هم خیلی بحث کردیم ولی این پسر معتقد است زیبائی در سادگی و طبیعی بودن است همین این عقیده بسیاری از آدمای
اینجاست من موافق هستم ولی این دلیل نمیشه که تو بخواهی رنج بکشی و آدمی کمرو و خجالتی و با اعتماد به نفسی پائین باشی به خاطر اون شاید نقص فیزیکی که داری خوب حالا علم جراحی برای چیه؟؟؟ برای
همین اینو باز بگم من اصلا موافق این که بعضی ها کلا چهره و شکل و شمایلشونو تغییر میدهند نیستم که بلکه فکر میکنم بلکه این جور آدما هم از مشکلات روحی رنج میبرند و گرنه در صدد تغییر چهره
خودشان نبودند حالا من اینجا هستم این عقیده منه هنوز به ایران نرفتیم منظورم بحث جراحی زیبائی است توضیحش بمونه برای قسمت دوم
Par MARIE
1
Mardi 12 janvier 2010
2
12
/01
/Jan
/2010
10:08
توی این مدت و یا غیبت چند هفته ایی مراسم نوئل رو گذراندیم چون آخرین نوئل در این خانه بود بنا بر این دوستان و فامیل زیاد آمده بودند و میتونم بگم که عید شلوغی بود
خیلی خوب گذشت کلا من رفت و آمد رو دوست دارم ولی خوب اون روزی که همه مهمانها رفتند باز اینجا تنها شدم و سکوتی غریب حکمفرما شد توی این مدت غذاهای سنتی نوئل رو درست کردیم و خوردیم و من اصلا نتوانستم
مثل سال پیش خودم چیزهایی رو از قبل آماده کنم و پذیرائی کنم امسال اصلا حوصله نداشتم ولی خوب غذاهای مختلف و متنوعی روبا فامیل درست کردیم و خوردیم دریغ ازچند تا عکس خوب که
بگذارمشون توی وبلاگ اشپزیم حالا یک چند تایی عکس هست شاید گذاشتم روی وبلاگ ولی من امیدوارم سال2010 سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همه آدما باشه برای شما هم همینطور
دیشب جایی دعوت بودیم برای شام از آنجائی که الان گل زمستان هست و همه جا از برف سفیدپوش شده من سعی میکنم دوستان بیان منزل ما به جایی که ما بریم پیششان دلیلش هم روشن است چون خونه هاشون خیلی سرده ه ه
ه ه ه ه خلاصه دیشب همسرم از یکی دو ساعت قبل آنجا بود چون با دوستشون سر پروژه ایی کار میکردند و قرار شد ساعت 7 بیاد دنبال من و برای شام من آنجا باشم قبل از آماده شدنم یک نگاهی به اخبار و بی
بی سی انداختم و متوجه شدم که دیروز روز جهانی پوشیدن شلوارممنوع بوده کلی برام جالب بود چرا که من معتقدم که خانمها باید
بیشتر لباس زنانه بپوشند به خصوص دامن و پیراهن ولی متاسفانه شلوار پوشیدن خانمها شده یک امری عادی من خودم شخصا خیلی دوست دارم دامن و پیراهن بپوشم ولی ........ متاسفانه به خاطر سرما مرتب شلوار
میپوشم البته به استثناء تابستانها خلاصه دیشب تصمیم گرفتم که شلوار نپوشم رفتم یک نگاهی به دامنها انداختم یکی رو انتخاب کردم وبا جوراب شلواری پشمی که داشتم و باز یک جوراب پشمی دیگه و روی آن پوتین و
یک پلیور و خلاصه خودم رو مجهز کردم بعد که همسرم آمد اولین چیزی که به من گفت این بود که خودت رو حسابی بپوشون چون منزل پییر خیلی سرده ه ه ه ه ه من که یخ زدم منم باز یک کت گرم و شال گردن
برداشتم و گفتم من آماده ام خلاصه وقتی رفتیم منزل دوستمان با اینکه واقعا خوب پوشیده بودم و جریان دامن پوشیدنم رو هم توضیح دادم و گفتم به خاطر روز جهانی شلوار ممنوع است و همه باید رعایت کنیم (
البته هیچ تمایلی نداشتم که همسرم و پیر شلوارشونو در بیارن برام اصلا جالب نبود ) ولی خوب خودم این اصل رو رعایت کردم و بعد یخ زدم خانه سرد 16 درجه نه بیشتر وای ی ی ی خدای من چرا؟؟؟ به خاطر
اینکه گرم کردن خانه صرفه اقتصادی نداره و غیره که قبلا هم توی یکی از پستهام اینو با یک خانواده دیگه نوشته بودم اینم از مهمانی ما
چند وقت پیش یاد خاطره دوره راهنمائیم افتادم البته هنوز انقلابی صورت نگرفته بود زمستان سرد و سختی بود و ما اون موقع در کرج زندگی میکردیم موقع زنگ تفریح مدیران و معاونان مدرسه ما رو بزور به
بیرون کلاسها و در حیاط مدرسه هدایت میکردند و بهمون میگفتند بدوید تا گرم بشید و از این حرفها یادم میاد که خیلی برف آمده بود و اصلا نمیشد درست و حسابی راه رفت زمین پر برف و یخ بود و ما هم خوب
خوشحال از برف زمستانی من یک دوستی داشتم توی کلاسمون یک دختری بود بسیار مظلوم و خجالتی و خیلی کم حرف دورادور خیلی دوستش داشتم دلم براش خیلی میسوخت چون همیشه یک لا روپوش مدرسه تنش بود نه ژاکتی نه
پولیوری اصلا ظاهرا خیلی فقیر به نظر میامد چون میدانستم از یکی از دهات اطراف میاد اینجا به سختی میاد مدرسه و پدرش کشاورز بود دیگه اطلاعات دیگری ازش نداشتم چون زیاد حرف نمیزد چشمهای بسیار نافذ و
گرمی داشت همیشه یک لبخند کوچولو روی لبهاش نقش داشت و همیشه دستاش یخزده و قرمز بود و دستاش توی هم بود من با دیدن این وضع دیوانه میشدم یکروز که توی حیاط بودیم و برف شدیدی میامد و هوا بسیار سرد بود
من کتم رو بهش دادم که بپوشه ولی اصلا قبول نمیکرد از من اصرار و از او انکار انقدر قسمش دادم که من اصلا سردم نیست تا اینکه او قبول کرد یک نیم ساعتی کت من روی دوشش باشه اون لحظه انگار دنیا رو بهم
داده باشند و خوشحال از اینکه او میتواند کمی گرم بشه من خودم میلرزدیم از سرما ولی بروم نمیآوردم اون موقع خیلی دلم میخواست قدرتی داشتم که فاطمه رو میتونستم گرم و خوشحال کنم بعدها فاطمه دیگه به
مدرسه نیامد من فکر کنم به خاطر اینکه مدرسه امدن چاره ایی از درد زندگیش و فقرش دوا نمیکرد بنا بر این من همیشه چشمم به درمدرسه بود که شاید فاطمه رو ببینم خوشحال و خندان به مدرسه میاد که بعد کلا
ناپدید شد امروز بعد از گذشتن شاید 30 سال یاد او افتادم و یاد خیلی از هموطنانم که توی شرایط سخت و فقر زندگی میکنند من اینجا کنار آتش شومینه و در این فضای مطبوع خانه به او و بچه های خوب
کشورم فکر میکنم ایا میاد آنروزی که هیچ فقری وجود نداشته باشه؟؟؟ و تن هیچ آدمی از سرما و گرسنگی نلرزه؟؟؟
Par MARIE
2
Samedi 19 décembre 2009
6
19
/12
/Déc
/2009
16:37

با برف زیادی که پریروز بارید و پشت سرش یخبندان رفت و آمد رو بشدت مختل کرده البته هنوز بیرون نرفتم ببینم اوضاع از چه قرار است ولی الان که درجه هوا رو دیدم منهای 8 هست و بشدت سرده و جالبه که با
نزدیک شدن به سال نو مردم این حوالی خوشحال خواهند شد اگر نوئل سفید و پر برف داشته باشند به غیر از من که از برف و سرما چندان راضی نیستم ولی بهترین کاری که این روزها باید توی این جور موقعیت ها انجام
داد نشستن کنار شومینه اگر شومینه چوبی باشه که صد البته دلپذیر تر است و گاه گداری تماشای تلویزیون ( مینویسم گاهگداری چون زیاد اهل تلویزیون نگاه کردن نیستم )ولی خوب برنا مه های مربوط به طبیعت
و فرهنگ ملل مختلف رو دوست دارم ببینم و بعد مطالعه کتاب با اینکه میدونم شاید خانه جدید مثل اینجا شومینه نداشته باشه پس باید نهایت اسفاده رو از این چوب های انبوه بکنیم و به رویا هامون
فکر کنیم رویا هائی که حتما به حقیقت تبدیل خواهند شد اینو مطمئن هستم
Par MARIE
5
Samedi 5 décembre 2009
6
05
/12
/Déc
/2009
10:55
چند روز پیش خانم جوانی به من زنگ زد و اجازه میخواست که بدون وقت قبلی و بدون نظارت آژانس بیاد و خانه رو ببینه من نمیتوانستم با پیشنهادش موافقت کنم چون با آژانس
قرارداد بسته بودیم و هیچکس نمیبایست بدون مشورت و اجازه اونا بیاد و از خونه بازدید کنه بالاخره بااطلاع و نظارت آژانس فردای اونروز آن خانم جوان با همسر جوانش و پدرانشان آمدند ساعت 6 شب بود
هوا تاریک اونا برای اولین بار بود که خانه رو بازدید میکردند قبل از ان چند تا عکس از خونه دیده بودند خیلی سریع نیم ساعتی همه خونه رو دیدند هول هولی حتی باغ و گاراج و غیره رو ندیدند خلاصه سریع
موافقت کردند بدون اینکه روی قیمت چانه بزنند و یا هیچی این دختر و پسر 26 ساله سریع قرارداد بستند و خوشحال و راضی رفتند ............. من و همسرم اولا شدیدا بهت زده شدیم مگر اینطوری هم خانه میخرند
توی تاریکی شب بدون اینکه واقعا خونه رو یا باغ رو دیده باشی مگه ممکنه ولی هر چه که هست برای من فوق العاده شگفت انگیز بود منی که میخوام برای خودم لباس بخرم کلی این ور و اونور رو میگردم که بهترین
کیفیت وبا بهترین قیمت پیدا کنم ولی برای خونه که دیگه هیچی
نمیدانم ناراحت باشم یا خوشحال البته برای باغ و باغچه خیلی ناراحتم چون ما دیگه چنین خانه ایی با باغ نخواهیم خرید از اون تیکه خاک پتاژه زمین کوچک سبزیجاتم که روزها و روزها سرگرم کاشتن و مرتب کردن
آن برای سبزیجاتم بودم برای تمام گلهای رزی که هر کدام رو به اسم و به یاد یکی از عزیزانم خریده بودم و با هر گلی که در می امد کلی بالا و پائین میپریدم و برای روزهای آفتابی که تمام مدت رو توی تراس
مینشستم و چشم به گلهای قشنگم داشتم و و و خوب اون روزها تمام شد وهفت سال سکوت تمام شد
Par MARIE
2
Jeudi 3 décembre 2009
4
03
/12
/Déc
/2009
22:36
فضای کوچک تنهایی من
تو دیگه محرم من نیستی
...
مقصر خودم بودم
Par MARIE
2
Mercredi 18 novembre 2009
3
18
/11
/Nov
/2009
13:34
Eva Cassidy
خواننده امریکایی در سن 33 سالگی بر اثر کانسر در گذشت به نظرم صدای خیلی لطیف و محکمی داره و حیف که خیلی زود دنیا رو ترک کردو
همچنین به یاد دوست دوران کودکیم که از میان ما رفت
Par MARIE
3
Vendredi 6 novembre 2009
5
06
/11
/Nov
/2009
13:46
مقدمه در حال فروش خانه هستیم مسئول فروش منزل ما یک آقایی است حدود سی و خورده ایی سن داره بسیار مهربان و ای ی ی بدک نیست حالا به اینش کار ندارم بعد از اینکه هر
ویزتوری که میاد و خونه رو میبینه با ما من و همسرم صحبت می کنه که نظر خریدار احتمالی چه بود در مورد خانه و از این قبیل
دیروز جهار ویزیت داشتیم و آقای مهربان بعد از رفتن بازدید کننده ها شروع کرد به صحبت کردن در مورد مسائل فنی وتکنیک و غیره
دیشب
همسرم به من / من یک نکته رو متوجه شدم وقتی آقای بوو گقد داره صحبت می کنه چرا تو توی چشماش نگاه نمیکردی البته خیلی معذرت میخوام که اینو دارم بهت میگم میدونم که شاید بر خلاف فرهنگتون باشه ولی
تو میبایست توی چشمهای مسیو بووگقد نگاه میکردی
من / وااااااااااا چرا نگاه کردم ولی نه خیلی زیاد من نمیتونم ذول بزنم تو چشم مردم حالا چه مرد باشه چه زن باشه برام سخته
همسر/ اینجا اینطور است وقتی کسی داره باهات صحبت میکنه باید توی چشمهای طرف مخاطبت نگاه کنی
من / توی دلم وااااااااااااا خدا مرگم بده دنیا برعکس شده ببین همسر یا بقول قدیمی های خودمون ببین شوهر آدم چی میگه من باید ذول بزنم توی چشمهای مرد نامحرم که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هه هه
هه
جالبه حالا به من میگه خواهش می کنم دفعه دیگه که فردا باشه حتما این مسئله رو رعایت کن
من / خنده هه ه ه ه ه
Par MARIE
0
Jeudi 29 octobre 2009
4
29
/10
/Oct
/2009
22:29
این شعر رو عمیقا دوست دارم
همه مادران دنیا رو عمیقا دوست دارم و همینطور مادر مهربان خودم در چنین روزی او از میان ما رفت ... اما خیلی سخت گذشت ... روحش شاد
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ، ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
استاد شهریارکه برای مرگ مادرش سروده
روحشان شاد
Par MARIE
2
Derniers Commentaires