Présentation

تقویم

Mai 2012
L M M J V S D
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
<< < > >>

زایندگی

ما را به این آسیابخانه نیاورده اند
که سنگ چرخان را تماشا کنیم

سنگ چرخان را نشانمان می دهند
تا از در دیگر
سپید و شکسته
بیرونمان کنند


حافظ موسوی

Communautés

پرنده

پرنده
سر به شیشه های پنجره می کوبد
به گمانی که هواست
و ما سر به سنگستان باورها
به گمانی که رهایی اند

مانی

Recherche

Catégories

Concours

Recommander

W3C

  • Flux RSS des articles

Mardi 12 janvier 2010 2 12 /01 /Jan /2010 10:08
توی این مدت و یا غیبت چند هفته ایی مراسم نوئل رو گذراندیم چون آخرین نوئل در این خانه بود بنا بر این دوستان و فامیل زیاد آمده بودند و میتونم بگم که عید شلوغی بود خیلی خوب گذشت کلا من رفت و آمد رو دوست دارم ولی خوب اون روزی که همه مهمانها رفتند باز اینجا تنها شدم و سکوتی غریب حکمفرما شد توی این مدت غذاهای سنتی نوئل رو درست کردیم و خوردیم و من اصلا نتوانستم مثل سال پیش خودم چیزهایی رو از قبل آماده کنم و پذیرائی کنم امسال اصلا حوصله نداشتم ولی خوب غذاهای مختلف و  متنوعی روبا فامیل درست کردیم و خوردیم دریغ ازچند تا  عکس خوب  که بگذارمشون توی وبلاگ اشپزیم حالا یک چند تایی عکس هست شاید گذاشتم روی وبلاگ ولی من امیدوارم سال2010 سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همه آدما باشه برای شما هم همینطور


دیشب جایی دعوت بودیم برای شام از آنجائی که الان گل زمستان هست و همه جا از برف سفیدپوش شده من سعی میکنم دوستان بیان منزل ما به جایی که ما بریم پیششان دلیلش هم روشن است چون خونه هاشون خیلی سرده ه ه ه ه ه ه  خلاصه دیشب همسرم از یکی دو ساعت قبل آنجا بود چون با دوستشون سر پروژه ایی کار میکردند و قرار شد ساعت 7 بیاد دنبال من و برای شام من آنجا باشم قبل از آماده شدنم یک نگاهی به اخبار و بی بی سی انداختم و متوجه شدم که دیروز روز جهانی پوشیدن شلوارممنوع بوده کلی برام جالب بود چرا که من معتقدم که خانمها باید بیشتر لباس زنانه بپوشند به خصوص دامن و پیراهن ولی متاسفانه شلوار پوشیدن خانمها شده یک امری عادی من خودم شخصا خیلی دوست دارم دامن و پیراهن بپوشم ولی ........ متاسفانه به خاطر سرما مرتب شلوار میپوشم البته به استثناء تابستانها خلاصه دیشب تصمیم گرفتم که شلوار نپوشم رفتم یک نگاهی به دامنها انداختم یکی رو انتخاب کردم وبا جوراب شلواری پشمی که داشتم و باز یک جوراب پشمی دیگه و روی آن پوتین و یک پلیور و خلاصه خودم رو مجهز کردم بعد که همسرم آمد اولین چیزی که به من گفت این بود که خودت رو حسابی بپوشون چون منزل پییر خیلی سرده  ه ه ه ه ه من که یخ زدم  منم باز یک کت گرم و شال گردن برداشتم و گفتم من آماده ام خلاصه وقتی رفتیم منزل دوستمان با اینکه واقعا خوب پوشیده بودم و جریان دامن پوشیدنم رو هم توضیح دادم و گفتم به خاطر روز جهانی شلوار ممنوع است و همه باید رعایت کنیم ( البته هیچ تمایلی نداشتم که همسرم و پیر شلوارشونو در بیارن برام اصلا جالب نبود ) ولی خوب خودم این اصل رو رعایت کردم و بعد یخ زدم خانه سرد 16 درجه نه بیشتر وای ی ی ی خدای من چرا؟؟؟ به خاطر اینکه  گرم کردن خانه صرفه اقتصادی نداره و غیره که قبلا هم توی یکی از پستهام اینو با یک خانواده دیگه نوشته بودم اینم از مهمانی ما

چند وقت پیش یاد خاطره دوره راهنمائیم افتادم البته هنوز انقلابی صورت نگرفته بود زمستان سرد و سختی بود و ما اون موقع در کرج زندگی میکردیم  موقع زنگ تفریح مدیران و معاونان مدرسه ما رو بزور به بیرون کلاسها و در حیاط مدرسه هدایت میکردند و بهمون میگفتند بدوید تا گرم بشید و از این حرفها یادم میاد که خیلی برف آمده بود و اصلا نمیشد درست و حسابی راه رفت زمین پر برف و یخ بود و ما هم خوب خوشحال از برف زمستانی من یک دوستی داشتم توی کلاسمون یک دختری بود بسیار مظلوم و خجالتی و خیلی کم حرف دورادور خیلی دوستش داشتم دلم براش خیلی میسوخت چون همیشه یک لا روپوش مدرسه تنش بود نه ژاکتی نه پولیوری اصلا ظاهرا خیلی فقیر به نظر میامد چون میدانستم از یکی از دهات اطراف میاد اینجا به سختی میاد مدرسه و پدرش کشاورز بود دیگه اطلاعات دیگری ازش نداشتم چون زیاد حرف نمیزد چشمهای بسیار نافذ و گرمی داشت همیشه یک لبخند کوچولو روی لبهاش نقش داشت و همیشه دستاش یخزده و قرمز بود و دستاش توی هم بود من با دیدن این وضع دیوانه میشدم یکروز که توی حیاط بودیم و برف شدیدی میامد و هوا بسیار سرد بود من کتم رو بهش دادم که بپوشه ولی اصلا قبول نمیکرد از من اصرار و از او انکار انقدر قسمش دادم که من اصلا سردم نیست تا اینکه او قبول کرد یک نیم ساعتی کت من روی دوشش باشه اون لحظه انگار دنیا رو بهم داده باشند و خوشحال از اینکه او میتواند کمی گرم بشه من خودم میلرزدیم از سرما ولی بروم نمیآوردم اون موقع خیلی دلم میخواست قدرتی داشتم که فاطمه رو میتونستم گرم و خوشحال کنم بعدها فاطمه دیگه به مدرسه نیامد من فکر کنم به خاطر اینکه مدرسه امدن چاره ایی از درد زندگیش و فقرش دوا نمیکرد بنا بر این من همیشه چشمم به درمدرسه بود که شاید فاطمه رو ببینم خوشحال و خندان به مدرسه میاد که بعد کلا ناپدید شد امروز بعد از گذشتن شاید 30 سال یاد او افتادم و یاد خیلی از هموطنانم که توی  شرایط سخت و فقر زندگی میکنند من اینجا کنار آتش  شومینه و در این فضای مطبوع خانه به او و بچه های خوب کشورم فکر میکنم ایا میاد آنروزی که هیچ فقری وجود نداشته باشه؟؟؟ و تن هیچ آدمی از سرما و گرسنگی نلرزه؟؟؟ 
 
Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 2 commentaires
Retour à l'accueil
Créer un blog gratuit sur over-blog.com - Contact - C.G.U. - Rémunération en droits d'auteur - Signaler un abus - Articles les plus commentés