Samedi 6 juin 2009
یک روزی آرزوم این بود که این خونه رو عوض کنیم و بریم جایی دیگه زندگی کنیم اصلا بدم می آمد از اینجا و برای همین دلم برای خانه نمیسوخت و چیزی برای دکورو تزئین ان نمیگرفتم بعد ها که تصمیم به فروش خانه گرفتیم خیلی خوشحال بودم که آرزوم داره متجلی میشه ولی این روزها که مرتب برای خونه ویزیتور داریم هر دفعه من دلم میلرزه که وای این مورد خونه رو پسندیدند؟ یا از خونه خوششون امد؟و ته دلم ناراحت میشم چون توی این زمانی که اینجا بودم تنها علاقه و سرگرمی من رسیدگی به باغ و گل و باغچه و همچنین سبزی کاری های من بوده خودم تا حد امکانم سعی میکردم سبزیجات رو بکارم و وقتی اولین محصول باغچه ام رو استفاده میکردم چقدر خوشحال و مغرور بودم و دل کندن از این باغ و باغچه برام آسون نیست و فکر میکنم ژان هم همین نظر رو داشته باشه ولی در حال حاضر هیچکداممان به روی هم نمیآوریم تا ببینیم بعد چه میشه
Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 5 commentaires

Samedi 30 mai 2009

البته این گفتگو بین عروس و پدر شوهر است
پدر همسر: از وقتی که حامله شدی تغییراتی در خودت مشاهده می کنی؟
عروس: آره شماره سوتینم تغییر کرده قبلا فلان نمره بوده روز بروز هم تغییر میکنه و اینکه از وقتی که دیگه از پیلول (قرض ضد بارداری ) استفاده نمیکنم بعد از دو ماه آزمایش دادم و فهمیدم که حامله هستم
پدر همسر: اره واقعا معلومه که سایز کمرت و دور شکمت هم مثل سابق نیست و حالت روحی ات هم داره تغییر میکنه اروم تر شدی و و و
این گفتگو ادامه پیدا کرد و رسید به جزئی ترین بخش و نشانه های بارداری که من از ذکر اون بحث ها اینجا خودداری میکنم ووقتی که به این گفتگو
 گوش میکردم و توی دلم باعروس و پدر همسر های خودمون مقایسه میکردم کلی خندیدم خیلی تفاوت هست هاا تصور کنی توی ایران عروس ها بیان از دوران پریودشون و احساس حاملگی و تغییر سایز سوتینشون مثل یک مسئله علمی و جالب و جدی برای پدر شوهرشون حرف بزنند اونوقت چه اتفاقی میافته وای که چقدر بعدش حرف و حدیث و ... این گفتگو شاید قسمت دومی هم داشته باشه 

Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 0 commentaires

Lundi 25 mai 2009
این روزها هر چی به دو رو برم نگاه میکنم بیشتر  خانمهای حامله میبینم و چند تایی از دوستان وبی هم از این قائده مستثنی نیستند خیلی برام جالبه به هر حال برای تمام مادران فردا آرزوی سلامتی دارم در ضمن از این عکس هم خیلی خوشم امده نمیدونم حقیقی است یا نه

Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 3 commentaires

Dimanche 10 mai 2009
به پدرش علاقه زیادی داشت  سالهاست که فوت کردند بیش از 30 سال ولی هر وقت پای صحبت پدر در میان باشه چشمانش پر ازا شک میشه و چهره اش پر از بغض و هیجان و خیلی سخت خودش رو کنترل میکنه باز چند وقت پیش توی جمعی از دوستان صحبت از پدرش بود و چکونگی فوتش البته این داستان رو برای کسانی تعریف می کرد که اونا خبر نداشتند  از این داستان و موارد دیگه بعد موقع برگشتن به خونه در حالی که توی ماشین من رادیو گوش میکردم یک برنامه ایی روی فکر میکنم کلاسیک دو باشه دقیقا نمیدونم از اریک کلاپتون و بعد از پینگ فلوید دو تا آهنگ بسیار زیبا گذاشت و من واقعا لذت میبردم از گوش کردن به این موزیکها خصوصا پینگ فلوید بلافاصله برگشت گفت امیدوارم زیاد از دست من ناراحت نشده باشی زمانی که از پدرم حرف میزدم نمیخواستم جو و دوستان رو غمگین کنم ولی خوب صحبت به اینجا کشیده شد و مجبور بودم تعریف کنم منم در حالی که غرق گوش کردن به پینگ فلوید بود و دقیقا رفته بودم توی گذشته ( طبق معمول  ) به اون زمانی که شاید 13 یا 14 ساله بودم همسایه ایی داشتیم که پسرای این خونه عاشق گروه پینگ فلوید بودند و روی دیوار پشت بام خونه شون بطوری که همه میتونستند وقتی از اون کوچه رد میشند اونو بخونند نوشته بودند پینگ فلویدبرای همین بچه های محل اسم اون پسر همسایه رو که گویا عباس بود گذاشته بودند عباس فلوید ... و من بی اختیار خنده ام گرفت  همسر بیچاره من هنوز به فکر پدرش بود و یاد آوری مرگ او براش غم انگیز بود گقتم نه البته که ناراحت نشدم تو حق داری احساساتت رو نسبت به پدرت بزبان بیاری و خلاصه از این حرفها من احساساتش رو  اون موقع زیاد درک نمیکردم من  جای دیگه ایی بودم


 
Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 4 commentaires

Mercredi 6 mai 2009

بعضی از لحظه ها رو دوست دارم  نگه هشون دارم  دلم نمی خواد که برند و فراموش بشند بعضی وقتها با گوش کردن یک قطعه موزیک و یا استشمام  بوی عطر خاصی من نا خود آگاه میرم به گذشته ها اون موقع ها  که هنوز به خوبی یادم هست و فکر می کنم از بهترین دوران زندگی من باشند سالهای 70 میلادی تا 72 میلادی ...آره کوچک بودم ولی بزرگ بودم نمیدونستم دو رو برم چه خبره ولی می فهمیدم کجا زندگی می کنم از غم و درد و تنهایی و ... خبری نداشتم ولی می شناختمشون چه خوب بود زندگی اون زمان خصوصا که با گوش کردن به موزیکهای اون سالها بی اختیار اشک توی چشمام جمع میشه  بعد از اون دیگه اون سالها و اون روزها تکرار نشد گرچه شاید روزهای خوبی رو گذروندم ولی هیچ سالی به خوبی اون دوران برای من نبود
دنیا ...
 دنیای بدی شده
...
Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 2 commentaires

Lundi 27 avril 2009
کتاب سنگ صبور اثر عتیق رحیمی رو تازه تمام کردم این کتاب به فرانسه نوشته شده و برنده جایزه ادبی گنکور شده این کتاب جزو چهار کتاب  برتر اکادمی گنکور انتخاب شده

 فضای داستان در یک اتاق محدود می شود . اتاقی لخت، با مردی که بر تشکی خفته است و تنها نشانۀ زندگی در او تنفس است. در جدالی نامعلوم گلوله خورده است و سه هفته است که در حالت اغماء بسر می برد. ملای محل به زن گفته است که برای نجات جان شوهرش او باید، طی نود روز ، تمام روز تسبیح بگرداند و هر روز یکی از نام های خداوند را با هر دانۀ تسبیح به زبان آورد. زن این کار را پذیرفته است و روز های تمام به گرداندن تسبیح، خواندن قرآن و شمارش دم و بازدم شوهر گذرانده است . اما رفته رفته، زن در لابلای ذکر نام خدا، شروع به حرف زدن با همسر نیمه جانش می کند . در این تک گویی که شنونده ای ندارد، او سرگذشت خود را به روایت خودش برای شوهر بیان میگند. از رنجها و رنجش هایش میگوید و از ترس ها و نیرنگ هایی که به اجبار به کار بسته است پرده بر می دارد. هر روز در این اتاق،همراه با صدای تیر وتوپ و اذان مسجد و نالۀ زن همسایه که خانه اش با خاک یکسان شده است، زن با یادآوری زندگیش جسارت بیشتری می یابد، ظلم هایی را به جان و تنش شده است بر می شمرد. تنش را ، آنطور که خود حس میکند بر شوهر آشکار می کند. کم کم خواننده با زنی روبرو میشود که با شوهرش که به یک سنگ صبور تبدیل شده است از تفکراتش در بارۀ زندگی جنگ خشونت و لذت جنسی صحبت میکند و راز های نهفتۀ تن را برایش می گوید.


 
داستان کتاب برای من خیلی تلخ بود
امیدوارم  این کتاب به فارسی ترجمه بشه اگر خبری نشد خودم ترجمه می کنم ( خدا رو چه دیدید)من عاشق کار ترجمه هستم

Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 2 commentaires

Samedi 25 avril 2009
متاسفانه فیلمی که اینجا گذاشتم قابل رویت نبود بنا بر این فیلم رو حذف کردم



Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 0 commentaires

Mercredi 22 avril 2009


... دلم برای نون سنگک تنک شده و همینطور نان وائی های خودمون




Par MARIE
Ecrire un commentaire - Voir les 3 commentaires

Présentation

  • toujour
  • : Culture
  • : دوست دارم بنویسم حتی اگر خیلی جالب نباشه روزگاری که میگذرونم بد یا خوب مینویسم همین
  • Retour à la page d'accueil












آشپز خانه ماری

تقویم

Juillet 2009
L M M J V S D
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
<< < > >>

فریاد

Commentaires

W3C

  • Flux RSS des articles

overblog

Profil

  • : MARIE
  • toujour
  • : Femme
  • : 05/04/1964
  • : be
Créer un blog sur over-blog.com - Contact - C.G.U. - Rémunération en droits d'auteur - Signaler un abus